یـه وقـتهـایـی دلـتـــ مـیـخـواد یــه پـــرانــتـز بــاز کـنـی کـسـى کــه دوسـش داری رو بـــذاری تــوش !
بــعـد پــرانـتــز رو بـبــنـدی ،کـه مـبـادا دسـت احـــدالـنـــاسـی بـهـش بـرسـه . . . !
و یــه جــایــی دلــتـــ مـى خـــواد دسـتــشو بــکـشـی . . .
نـــگـهش داری . . .
صــورتــش رو مــیـون دســتـاتــ مــحکـم بــگـیـری
بــگـی : بــبـیـن . . . !
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت: 6:21
و سَلانه سَلانه به سمتِ آینده میدویم
با کولهباری "پُر از خاطره و احساسِ" مرده!
سنگینتر از نگاهِ شب میدویم و خسته میشویم،
آنقدر خسته میشویم که: خودمانرا هم در روزمرگیهایمان گُم میکنیم
آنقدر خسته کـه: در میانِ سیاه و سفیدیهای زندگی
خودمان را بین جدول خیابانها جا میگذاریم،ما «گذشته را یدک میکشیم»
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36

برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36
دلت میخواهد هرچه غصه دارند را، بخری و برداری و ببری و بزنی به نام خودت!
دلت میخواهد گیر دلشان را باز کنی، حالا با دست نشد با دندان!
با دندان نشد آن "تیکه گیر شده" را برداری و یک تیکه سالم از دلت را برداری و بچسبانی به جای خالی دلش!
آنوقت خودت میدانی و این دلگیری که حالا برای خودت شده خواستی بازش کن، خواستی نگهشدار، برای یادگاری!
این غصهها و این دلگیریها را "باید" بیمنت بخواهی، بیهیچ دلیل!!
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36
تمام خاطرات را جمع میکند،
تمامِ خندهها و برقِ چشمهایش تن صدایش
و بعد به غیرمنتظره ترین حالت ممکن
و بدون هیچ پسلرزهای بر سرت آوار میشود...
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36

اين روزها ديدهای؟
آدم ها از پايان جهان میترسند
عشق من میدانی؟
فقط وقتی تو نباشی دنيا تمام میشود...
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36
دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد
همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،
چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ،
احساسی بود که مرا درک میکرد
حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ،
نه صداییست که مرا آرام کند
و نه طبیبیست که مرا درمان کند
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36
یـه وقـتهـایـی دلـتـــ مـیـخـواد یــه پـــرانــتـز بــاز کـنـی کـسـى کــه دوسـش داری رو بـــذاری تــوش !
بــعـد پــرانـتــز رو بـبــنـدی ،کـه مـبـادا دسـت احـــدالـنـــاسـی بـهـش بـرسـه . . . !
و یــه جــایــی دلــتـــ مـى خـــواد دسـتــشو بــکـشـی . . .
نـــگـهش داری . . .
صــورتــش رو مــیـون دســتـاتــ مــحکـم بــگـیـری
بــگـی : بــبـیـن . . . !
برچسب: نویسنده: مهدی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 13:36